اميد
قسمت نهم
سيما، سرگردان با اتوبوسى به زنجان سفر كرد. او با يك مركز كاريابى در تهران قرارداد بسته بود، وقتى با آنها از منزل رقيه خانم تماس گرفت، كارى تمام وقت را به او پيشنهاد كردند كه به علت دور بودن از تهران، آنرا به سرعت پذيرفت.
وقتى به زنجان رسيد، هوا كاملاً تاريك شده بود، با زحمت و پرس و جوى فراوان، منزل آقاى كمالى را يافت.
خانه ى نسبتاً بزرگى بود كه در محله ى خوب شهر زنجان واقع شده بود.
زنگ زد. خانمى ميانسال در را گشود. پس از سلام، سيما را به داخل راه داد.
زهره خانم با همسرش آقاى احمد كمالى در آنجا زندگى مى كردند. دخترى كه قبلاً برايشان كار مى كرد پس از ازدواج مجبور به تركشان شده بود لذا زهره خانم تقاضاى معرفى شخص ديگرى را كرده و قرعه به نام سيما افتاده بود.
_ خوش اومدى دخترم. اسمت سيماست، درسته؟
_ بله.
سيما پس از نوشيدن يك فنجان چاى و كمى استراحت، پرسيد:
_ ببخشيد، مى تونم بدونم كه آيا شما اينجا تنها زندگى مى كنيد؟
_ نه، من و احمد حدود بيست و نه ساله كه ازدواج كرده ايم، با هم در اين خانه هستيم. البته حاصل زندگى زناشويى ما يه پسره، كه ده سال پيش ما رو ترك كرد و رفت به قول خودش تحصيل كنه!
_ مى تونم بپرسم كجا؟
_ آلمان. البته تا حالا سه بار اومده و بهمون سر زده. ولى منو پير كرده! ... تو چى عزيزم، از خودت بگو.
سيما، كمى مكث كرد چون اگر بى تدبير چيزى مى گفت، ممكن بود كارش را از دست بدهد. فقط از دوران كودكيش حرف زد و اينكه تنها يك نفر، يك دوست مهربان در تهران دارد و بس.
زهره خانم دلش به حال سيما سوخت. وقتى آقاى كمالى به منزل بازگشت، سيما را معرفى كرد. مرد مهربانى به نظر مى آمد كه حدوداً شصت سال داشت. با روى باز به سيما خوش آمد گفت و شام را هر سه با هم خوردند. سيما وظيفه اش را خوب مى دانست، بدون اشاره اى ميز را مرتب كرد و از آنجايى كه در بهترين مكانها كار كرده بود، مهارت كافى داشت و نظر زهره خانم را كاملاً به خودش جلب نمود.
اتاقى كه برايش در نظر گرفته شده بود، بسيار زيبا آراسته شده و تميز بود. با خود انديشيد كه، شايد از اين به بعد در خوشبختى به رويش گشوده شود، ولى بايد موضوع بچه را بازگو كند، چرا كه پس از سه يا چهار ماه، زهره خانم متوجه خواهد شد.
وقتى روى تخت قرار گرفت ، در عالم خيال خودش را چون فرشته اى شاد مى ديد كه در اوج آسمان پرواز مى كند، گاهى بر روى ابرهاى سفيد و نرم فرود مى آيد و دوباره اوج مى گيرد.
آن شب يكى از بهترين و آرامترين اوقاتش درچند سال اخير بود.
چشمانش را بر هم نهاد و به آسانى خوابش برد.
صبح روز بعد با انرژى از خواب بر خواست و دقيقاً آنچه را كه زهره خانم از او خواسته بود، انجام داد.
آقاى كمالى در حالى كه نان تازه در دست داشت، وارد شد.
پس از صرف صبحانه، زهره با كمال آرامش، محدوده ى وظايف سيما را به او توضيح داد و سيما سراپا گوش، مى شنيد.
او زن بسيار با سليقه اى بود كه به غير از اخلاق پسنديده اش، هنرهاى زيادى داشت، خياطى، بافندگى، قلاب بافى و گل سازى مى دانست. به سيما قول داد كه هر روز پس از اتمام كارهايش، مى تواند با وى تمرين كرده و ياد بگيرد.
سيما خوشحال بود.
اين زوج بسيار مهربان، در حقيقت او را براى رفع تنهايى شان استخدام كرده بودند چون كار زيادى در منزلشان نداشتند، البته، آنها هم از انتخابشان راضى بودند.
پس از يك هفته، سيما كه دلش براى رقيه خانم تنگ شده بود، با اجازه ى زهره خانم، به او تلفن كرد. از لحن صحبت هايش متوجه شد كه خيلى براى سيما نگران است، ولى هنگامى كه شادى و رضايت وى را از گفته هايش درك كرد، برايش آرزوى خوشبختى نمود و تأكيد كرد، هر زمان كه اراده كند، برايش چون قبل، مادرى دلسوز خواهد بود.
هفته اى يك شب، دانشجويان استاد كمالى به منزلش مى آمدند و به بحث و مشاعره مى پرداختند.
اين گونه بود كه سيما به شعر و ادب علاقه مند شد. در جلسه هاى استاد شركت مى جست و از آنجايى كه دخترى با استعداد بود به سرعت پيشرفت مى كرد، استاد هم كتاب هاى خود را در اختيارش نهاد و در اوقات بيكارى به تدريس وى پرداخت.
از طرفى ديگر از يادگيرى هنرهاى زهره خانم هم بى بهره نماند.
روزهاى خوب، هميشه تند و سريع مى گذرند. سه ماه مثل برق گذشت. سيما متوجه شد كه پنهان كردن بارداريش از اين پس غير ممكن است، لذا يك روز هنگامى كه با زهره خانم خياطى مى كرد، با سؤال كردن از زمان باردارى وى، حرف را باز كرد و سپس با شرمندگى همه ى ماجرا را با او در ميان گذاشت!
در ابتدا، زهره خانم، مات و مبهوت به او خيره شد ولى كمى بعد، بدون اينكه سخنى گويد، بلند شد و رفت.
سيما با خود گفت:
_ مى دونستم كه هضم اين مسأله براى هيچ كس كار آسانى نيست.
حالا چه كنم؟ شايد بهتره برگردم خونه ى رقيه خانم.
آخه نمى تونستم بيشتر از اين، راز رو تو سينه ام حبس كنم.
او، وجودش را چون تكه اى چوب مى دانست كه در رود پر خروش زندگى افتاده و هيچ چاره اى جز رها كردن خود ندارد، به هر شاخه اى هم كه دست مى اندازد، مى شكند و دو باره به رودخانه ى خروشان باز مى گردد.
ناگهان از خود پرسيد:
آيا روى گردانيش از پيشنهاد آقاى شاهد عاقلانه بود؟ اين اولين بارى بود كه اين فكر به ذهنش خطور مى كرد و در مورد تصميمش شك مى كرد ...
ادامه دارد
نظرات شما عزیزان: